نوشته شده در 1395/08/19
چهره ها : بیوگرافی دنیل دی لوئیس

چهره ها : بیوگرافی دنیل دی لوئیس

نیمی پروتستان ، نیمی یهودی ؛ برخاسته از تئاتر ، پرورش یافته در خانواده ای هنری. گزیده کار و البته خوش شانس.

سر دنیل مایکل بلیک دی لوئیس در بیست و نهم آپریل سال 1957 در لندن دیده به جهان گشود . پدر او سسیل دی لوئیس یکی از بزرگترین شاعران بریتانیا بود ، او به عنوان یک مسیحی پروتستان ، متولد ایرلند بود ولی اصالتی انگلیسی داشت . مادرش نیز جیل بالکون بازیگری یهودی بود که اصالتی لتونیایی – لهستانی داشت . پدر بزرگ مادری او مایکل بالکون از سرشناس ترین تهیه کنندگان سینمای بریتانیا و رئیس چندین استودیو بود .

 

دو سال بعد از تولد دنیل ، خانواده ی او به جنوب شرقی لندن ، منطقه ی گرینویچ نقل مکان کردند . او به همراه خواهرش تاماسین دی لوئیس در این منطقه بزرگ شده است . تاماسین بعد ها مستند ساز و در ادامه آشپز برنامه های تلوزیونی شد . دنیل به خاطر اینکه بخشی از اصالتش یهودی و لهستانی بود مورد تمسخر و آزار هم بازیانش قرا می گرفت اما بعد از مدتی تصمیم گرفت لهجه و حرکاتش را دقیقا به شکل آنها دربیاورد . خودش می گوید در آن سالها بسیار بی نظم بوده و به طور مرتب دست به دزدی از مغازه ها و خرده خلاف های دیگر می زده است .  پدر و مادرش که از وحشی گری های او به ستوه آمده بودند او را به مدرسه ی سونوکس واقع در کنت فرستادند . سونوکس دومین مدرسه قدیمی غیر مذهبی بریتانیاست . او در این مکان به استعداد ها و علاقه مندی هایش پی برد یعنی  نجاری ، بازیگری و ماهیگیری ! پس از دو سال به مدرسه بیدیلس واقع در پترسفیلد منتقل شد ، جایی که خواهرش هم آنجا بود و وی موقعیت بهتری داشت تا به علایقش بپردازد . در همین دوران دانش آموزی ، زمانی که 14 سال داشت نقش بسیار کوتاهی را به عنوان یک پسر خرابکار در فیلم "یکشنبه ، یکشنبه ی خونین" بازی کرد . او در این باره می گوید : با دادن این نقش به من ، انگاری که کل بهشتو به من دادند . به من گفتند 2 پوند بهت میدیم تو هم با یک بطری شکسته روی تمام ماشین های پارک شده در اطراف کلیسا خط بنداز !

 

در 15 سالگی ، چند هفته ای را به همراه خانواده اش در خانه ی سر کینگزلی آمیس ( رمان نویس و شاعر برجسته ) والیزابت جین هاوارد ( رمان نویس ) زندگی کرد. سسیل به سرطان مبتلا شده بود  و آنها به این خاطر به آنجا نقل مکان کردند که پدربرای بهبودی هر چه سریعتر در فضایی آرام استراحت کند . سیسیل چند ماه بعد از دنیا رفت . پس از مرگ دردناک پدر ، طبع یاغی گرانه ی پسر هم کم کم فروکش کرد ، در سال 75 مدرسه را ترک کرد در حالی که احساس می کرد وقت آن رسیده که تصمیم مهمی را برای آینده اش بگیرد . با وجود اینکه  در صحنه ی تئاتر ملی جوانان ، بین تمام هم سن و سالانش سرآمد بود ، تصمیم گرفت نجار شود ، از همین رو 5 سال پیایی کنار یک کابینت ساز و مبل ساز آموزش دید اما پس از اتمام این دوره  در هیچ مرکز رسمی ای استخدام نشد ، پس به تئاتر برگشت و در مدرسه تئاتر اولد ویک بریستول پذیرفته شد . وی سه سال در این مدرسه فعالیت کرد و با بازیگرانی مثل پیت پاستویت همبازی شد . پاستویت سالها بعد در فیلم "به نام پدر" نقش پدر دی لوئیس را بازی کرد .

 

دنیل اوایل دهه ی هشتاد علاوه بر تئاتر در سریال شبکه ی BBC  نیز ظاهر شد . دومین حضور سینمایی وی نقش کوتاهی بود در فیلم  "گاندی (1982)" . در همان سال در تئاتر بزرگی با نام "کشوری دیگر" نقش اول را بدست آورد .  بعد از بازی در فیلم "بونتی (بازسازی فیلم شورش در کشتی بونتی) " به عضویت شرکت تئاتر رویال شکسپیر در آمد و در تعدادی از نمایشنامه های شکسپیر از جمله "رومئو و ژولیت" و "رویای نیمه شب تابستان" در نقش اصلی ظاهر شد . نقش بعدی او یک شخصیت همجنسگرا در فیلم مستقل "رختشوی ‌خانه‌ ی زیبای من" بود ولی در واقع حضورش در فیلم "اتاقی با یک چشم انداز" به کارگردانی جیمز ایوری بود که او را به عموم مردم شناساند . فیلم علاوه بر اینکه نامزد دریافت 8 جایزه اسکار شد ، سکوی پرتاپی بود برای بازیگرانی همچون او ، روپرت گریوز و هلنا بونهام کارتر . دی لوئیس یکی از زیباترین بازی هایش را در فیلمی به کارگردانی فیلیپ کافمن به نمایش گذاشت . " سبکی تحمل‌ناپذیر هستی " که در ایران بیشتر با نام "بارهستی" شناخته می شود ، فیلمی است بر اساس کتاب میلان کوندا  که اتفاقا خود او هم مشاور پروژه بود . دی لوئیس در طول هشت ماه فیلمبرداری کار زبان چکی را به طور کامل آموخت.  

 

او با نقش آفرینی فوق العاده اش به عنوان یک معلول در فیلم "پای چپ من " جیم شریدان ، متد جدیدی را در بازیگری به وجود آورد و حاصل آن ، تصاحب تعداد زیادی از جوایز معتبر سینمایی از جمله اسکار و بفتا بود . وی برای بهتر ایفا کردن نقشش به طور مرتب به کلنیکی در دوبلین می رفت و معلولین مختلف را ملاقات می کرد ، بعضی از این معلولین حتی نمی توانستند صحبت کنند . با شروع فیلمبرداری ، او تصمیم گرفت به طور کامل به شخصیتش در فیلم نفوذ کرده و تمام جنبه های زندگی او را درک کند ، از این رو هر روز حتی بعد از اتمام فیلم برداری هم حاضر نمیشد از نقشش خارج شود  ، به طوری که دست اندر کاران فیلم بودند که او را جابجا می کردند و حتی به او غذا می دادند . او در کل زمان فیلمبرداری از ویلچرش جدا نشد !

 

دی لوئیس پس از "پای چپ من" دوباره به خاستگاهش ، تئاتر بازگشت تا در یکی دیگر از نمایش های شکسپیر ، "هملت" نقش آفرینی کند اما اوضاع چندان بر وقف مراد وی نبود . او در هنگام نمایش ، زمانی که با روح پدر هملت روبرو می شود غش میکند و به زمین می افتد ، پس از به هوش آمدن شروع به گریه کردن می کند و حاضر نمی شود به صحنه برگردد . کارگردان که حال و روز او را می بیند مجبور می شود جرمی نوردام را روی صحنه بفرستد تا نمایش را تمام کند . دنیل شب های بعد هم روی صحنه نمی رود و یان چارلسون جایگزینش می شود . عوامل نمایش خستگی او را عامل این حادثه می دانند ولی خود او می گوید  در صحنه ی مواجهه با روح پدر هملت ، روح پدر خودش را دیده است و حالش خراب شده ! دنیل به خاطر دور شدن از کانون توجه رسانه ها و شایعه سازیشان ، مجبور می شود از انگلستان به ایرلند نقل مکان کند . او پس از این حادثه تا به امروز هیچگاه روی صحنه نرفته است .  

 

دهه ی نود آغاز گزیده کاری دی لوئیس بود. او در سال 92 برای فیلم "آخرین بازمانده ی موهیکان ها" به کارگردانی مایکل مان شروع به تحقیقات گسترده ای کرد و دوره های بسیار سنگینی را پشت سر گذاشت . او که از گذشته ، مهارت فراوانی در کار با چوب داشت برای هر چه بهتر اجرا کردن نقشش شروع به زندگی در جنگل کرد ، برای خود قایق درست کرد ،  دست به ماهیگیری و شکار زد و یاد گرفت چگونه از پوست حیوانات لباس تهیه کند ، او حتی تفنگش را هم با خود به فیلم آورد ، گفته می شود در مراسم شب کریسمس هم با همین تفنگ درازش سر میز شام حاضر شده بود .

 

دنیل  با فیلم " به نام پدر" جیم شریدان ، یکی دیگر از سخت ترین نقش های حرفه ایش را تجربه کرد. برای اجرای این نقش چندین کیلو از وزنش را کم کرد ، تمام مدت لهجه ی ایرلندی صحبت کرد ، خود را در یک سلول حبس کرد و از زندانبانان خواست مثل زندانیان دیگر با او برخورد کنند و به وی ناسزا بگویند . یک سال بعد در اقتباس مارتین اسکورسیزی از رمان ادیت وارتون با نام "عصر معصومیت" بازی کرد . برای این نقش نیز پیش از شروع فیلمبرداری ، دو ماه لباس های اشرافی قرن نوزدهم (کلاه ، عصا ، شنل و ...) را پوشید و در نیویورک شروع به پرسه زدن کرد . سال 96 در فیلم "بوته آزمایش" بر اساس فیلمنامه ای از آرتور میلر فقید ، همبازی وینونا رایدرو پل اسکافیلد شد . او هنگام فیلم برداری این کار ، برای اولین بار همسر آینده اش ربکا میلر ( دختر آرتور میلر ) را ملاقات کرد . یک سال بعد ، با بازی در نقش یک بوکسور ایرلندی تازه از زندان آزاد شده در فیلم "بوکسور" ، سومین همکاریش با شریدان را تجربه کرد . وی برای ایفای بهتر نقشش مدتی را با قهرمان اسبق بوکس جهان بری مک گیگان ، به تمرین پرداخت .  

 

دی لوئیس پس از "بوکسور" ، موقتاً خود را بازنشسته کرده و به کاری که به آن عشق می ورزید  ، یعنی نجاری کردن پرداخت . پس از مدتی به فلورانس ایتالیا نقل مکان کرد و در آنجا به کفاشی کردن علاقه مند شد . او در نهایت به صورت جدی وارد حرفه ی کفاشی شد.

 

پس از 5 سال دی لوئیس با فیلم دیگری از اسکورسیزی ، تحت عنوان "دار و دسته ی نیویورکی" به دنیای سینما بازگشت. او که در تمام مدت فیلمبرداری با لهجه ی غلیظ نیویورکی صحبت می کرد ، برای بازی در نقش بیل قصاب مدتی را در یک قصابی شاگردی کرد . همچنین دو بازیگر سیرک را استخدام کرد تا کار نمایشی با چاقو را به او بیاموزند . در صحنه ی مبارزه اش با دی کاپریو ، دماغش می شکند اما همچنان کار را ادامه می دهد ، در مقطعی از فیلمبرداری هم به ذات الریه دچار می شود . در سال 2005 همسرش به او پیشنهاد داد تا در فیلمش بازی کند . "تصنیف جک و رز" فیلمی به کارگردانی ربکا میلر است که دنیل در نقش اصلی آن ظاهر شد . او در طول فیلمبرداری کار ، به خاطر دست یافتن به عمق تنهایی و انزوای کاراکترش ، به طور کامل دور از خانه و همسرش زندگی می کرد.

 

دی لوئیس دو سال بعد ، برای بازی خیره کننده اش در فیلم "خون به پا خواهد شد" به کارگردانی پل توماس اندرسون ، علاوه بر کسب دومین جایزه ی اسکارش تعداد زیادی از جوایز سینمایی دیگر را هم به خانه برد . او پس از گرفتن جایزه بهترین بازیگر انجمن بازیگران سینما ، آن را به هیث لجر تقدیم کرد ، وی در این باره توضیح می دهد که برای ایفای نقشش بسیار از بازی هیث لجر در فیلم "کوهستان بروکبک" الهام گرفته است . دی لوئیس ، همواره از هیث لجر به عنوان یکی از محبوب ترین بازیگرانش نام می برد .  فیلم بعدی دنیل ، "ناین" برداشتی موزیکال از اثر جاودانه ی فدریکو فلینی ، "هشت و نیم" بود . دی لوئیس در این فیلم نقشی را بازی می کند که در گذشته های دور ، مارسلو ماسترویانی آن را به بهترین شکل ممکن اجرا کرده بود . آخرین فیلم دی لوئیس ، "لینکولن" به کارگردانی اسپیلبرگ ، اقتباسیست از کتاب "تیمی از رقبا : نبوغ سیاسی لینکولن" . او برای اجرای نقش رئیس جمهور سابق آمریکا ،  یک سال از اسپیلبرگ وقت خواست تا بتواند خودش را جای وی قرار بدهد . او در این مدت بیش از 100 کتاب درباره این شخصیت خواند و از لحاظ چهره هم خود را به شکل و شمایل وی در آورد . بعد از اکران فیلم ، منتقدین بازی او را ستودند به طوری که همه از پیش می دانستند تمام جوایز بهترین بازیگر مرد سال در جشنواره های مختلف ، به وی تعلق خواهد گرفت. در نهایت ، وی در کنار تصاحب انبوهی از جوایز سینمایی ، تنها بازیگر مردی لقب گرفت که برنده ی 3 جایزه ی اسکار نقش اصلی شده است و بدین ترتیب ، عنوان پرافتخار ترین بازیگر مرد اسکار را از جک نیکلسون گرفت . دی لوئیس مدتی بعد اعلام کرد از آنجایی که بازی در نقش لینکولن ، برای وی بسیار طاقت فرسا بوده قصد دارد فعلا به استراحت بپردازد.

 

در دهه ی هشتاد از دی لوئیس به همراه بازیگرانی جون گری اولدمن ، کالین فرث ، بروس پین ، هلنا بونهام کارتر ، روپرت اورت ، میراندا ریچاردسون و  تیم راث به عنوان استعداد های طلایی انگلستان نام برده می شد که انتظار می رفت در آینده تبدیل به ستارگان بزرگی شوند و در ادامه نیز چنین شد و بسیاری از آنها ، تعدادی از مهمترین جوایز سینمایی جهان را تصاحب کردند.

 

دنیل کمتر دوست دارد درباره زندگی شخصیش صحبت کند. وی 6 سال شریک زندگی ایزابل آجانی ستاره بزرگ سینمای فرانسه بوده است ، ایزابل چند ماه پس از پایان یافتن رابطه شان ، پسر دی لوئیس ، گابریل را را به دنیا آورد . دنیل یک سال بعد با ربکا میلر ازدواج کرد که حاصل این ازدواج نیز دو پسر دیگر است . وی هیچگونه آموزش مذهبی ندیده و نظر مشخصی هم راجع به وجود یا عدم وجود خدا ندارد . او خود را یک ندانم گرای جان سخت معرفی می کند .  وی در سال 93 رسما شهروند ایرلند شد و در حال حاضر دارای تابعیت انگلیسی – ایرلندی است . خودش می گوید : انگلستان کشور منه ، خیلی دلم واسه لندن تنگ شده اما من نمی تونستم اونجا زندگی کنم ، توی لندن مطبوعات حریم خصوصی زندگی منو رعایت نمی کنند و من نمی تونم با این مسئله کنار بیام .

 

در جولای 2010 ، دانشگاه بریستول برای قدردانی از زحماتی که دی لوئیس در جوانی  برای مدرسه تئاتر اولد ویک بریستول کشیده است به وی دکترای افتخاری اعطا کرد . همچنین در سال 2015 دانشگاه آکسفورد ، او را به عنوان رئیس افتخاری آرشیو شعر آکسفورد منصوب کرد . در سال 2014 نیز در روز تولد ملکه الیزابت دوم  به خاطر خدماتش به بریتانیا نشان شوالیه دریافت کرد .

 

دنیل دی لوئیس ، ربکا میلر و گابریل کین دی لوئیس (فرزند دنیل و ایزابل)

 

برخی نکات :

 

  • دی لوئیس  به شدت آرام و درونگراست .

 

  • یک خانه در نیویورک و یک خانه هم در ایرلند دارد.

 

  • در چند مقطع ، نقش آراگون در فیلم "ارباب حلقه ها" به او پیشنهاد شد ولی هر بار آن را رد کرد.

 

  • در زمان انتخاب بازیگران فیلم "دار و دسته ی نیویورکی" ، دی لوئیس در فلورانس مشغول کفاشی بود . اسکورسیزی و دی کاپریو به هر ترفندی که بود او را به نیویورک کشانده و در آنجا برای بازی در این فیلم متقاعدش کردند.

 

  • در جهت آمادگی روحیش برای بازی در نقش بیل قصاب ، فقط به آهنگ های امینم گوش میکرد.

 

  • او اولین انتخاب برای نقش اندرو بکت در فیلم "فیلادلفیا" بود . در نهایت تام هنکس این نقش را بازی کرد و به واسطه ی آن برنده ی جایزه ی اسکار شد.

 

  • برای نقش مسیح در فیلم "مصائب مسیح" در نظر گرفته شده بود ولی کارگردان کار ، مل گیبسون اعتقاد داشت چهره ی او زیادی اروپاییست.

 

  • بسیار علاقه داشت که در "پالپ فیکشن" نقش وینسنت وگا را بازی کند اما تارانتینو که برای این نقش جان تراولتا را در نظر داشت با حضور او در فیلم مخالفت کرد.

 

  • پیشنهاد بازی در نقش اصلی فیلم "بیمار انگلیسی" را رد کرد.

 

  • اسکار دوم خود را به پدربزرگش مایکل بالکون و اسکار سومش را به مادر مرحومه اش جیل بالکون تقدیم کرده است.

 

  • در سال 2013 شبکه BBC مجموعه ای از نقش آفرینی های  او را در برنامه های تلوزیونی مختلف بریتانیا بین سال های 82 تا 86  با عنوان "ویژگی سه گانه ی دنیل دی لوئیس " در 2 دی وی دی منتشر کرد.

 

  • یکی از 100 شخصیت پرنفوذ جهان به انتخاب مجله ی تایم.

نظر دنیل درباره ی خودش :

من از یک خانواده ی تحصیل کرده ی متوسط می اومدم ولی همبازی های من ، پدراشون یا توی اسکله کار می کردند یا مغازه دار بودند یا ماهیگیر . من متعلق به اون مکان نبودم ولی تصمیم گرفتم واسه ایجاد رابطه با اونا ، اداشونو در بیارم و مثل اونا بشم ، وسط همین ادا درآوردن ها بود که به بازیگری علاقه مند شدم.

 

درباره ی هنر بازیگریش :

اگه من به هنرم اجازه نداده بودم که شکوفا بشه ، امروز هیچ جایگاهی در اجتماع نداشتم . به نظرم پتانسیل خیلی زیادی در فریب دادن خودم دارم ، بنابراین چندان سخت نیست که باور کنم یک کس دیگه ام.

 

درباره ی پایان تصویربرداری فیلم ها و خداحافظی از نقش هایش :

این یک غم  وحشتناکه ! مغزت ، روحت و جسمت نمی تونند بپذیزند که لحظه ی جدایی رسیده . بعد از پایان کار حس پوچی عمیقی بهم دست میده ، به خودم میگم این همه از خودم مایه گذاشتم که چی بشه ، که اینجوری رهاش کنم ؟ هرچقدر هم که نقش اذیتت کنه تو حاضر نیستی که ازش جدا بشی .

 

درباره ی سبکی تحمل‌ناپذیر هستی :

من در بیشتر زمان فیلم ، اصلا احساس خوبی نداشتم . به نوعی اشتباه کردم که این نقشو قبول کردم . هرکس که کاریو شروع می کنه میگه که خدا کمکم می کنه ولی این جمله دلیل کافی واسه انجام یک کار نیست.

 

درباره ی لارنس اولیویه :

میتونست بازیگر بهتری بشه اگه تا این حد نگاه از بالا به پایین به همه چیز نداشت . لارنس اغلب ، سطح فیلم رو از سطح خودش پایین تر می دونست.

 

درباره ی مارتین اسکورسیزی :

بهترین آرزویی که برای همکارانم می تونم بکنم اینه که شانس اینو داشته باشند تا یه بار هم که شده با مارتین کار کنند .

 

درباره ی "راننده تاکسی" اسکورسیزی :

در همون اولین هفته ی اکرانش پنج شیش بار فیلمو دیدم و از این زیبایی محض متحیر شدم . من تا اون موقع آمریکا رو ندیده بودم ولی این فیلم به طور اجمالی نشون میداد که در آمریکا چی داره میگذره.

 

درباره ی مرگ هیث لجر :

افتخار می کنم این شانسو پیدا کردم تا در این لحظه درباره هیث صحبت کنم . مردم باید بدونند و تا ابد به خاطر بسپارند که او چقدر انسان زیبایی بود ، باید کارهای فوق العادشو ببینند و از او یاد بگیرند . من هرچیزی که بگم فقط این مصیبت (مرگ هیث) رو سنگین تر میکنه ، واقعا دردناکه !

 

درباره ی ژانر وسترن :

من وسترنو به عنوان یک ژانر سینمایی ویژه دوست ندارم . با این وجود ، تعداد خیلی محدودی فیلم وسترن هستند که دوستشون دارم ، من از "نیمروز" خیلی چیزها یاد گرفتم ، با تماشای این فیلم عاشق پاکی و صداقت شدم ، گری کوپر رو توی فیلم خیلی دوست دارم ، ایده ی آخرین مرد ایستاده در این اثر ، شبیه به فیلم های جان وین نیست ، از جان وین خوشم نمیاد و خیلی سخته که بتونم فیلمهاشو تحمل کنم و همین طور جیمز استیوارت رو هم به عنوان کابوی دوست ندارم. اونو در نقش های دیگه دوست دارم مثلا در "آقای اسمیت به واشینگتون می رود" که یکی از محبوب ترین فیلمهای زندگی منه . "پائیز قبیله شاین" جان فورد حس فوق العاده ایو به من داد . من همیشه وسترن های کلینت ایستوود رو تحسین می کنم . به نظرم وسترن اسپاگتی کشف خیلی بزرگی بود . "پنج قطعه ی آسان" رو هم خیلی دوست دارم . البته این یکی وسترن به حساب نمی آد ولی درباره ی چیزهاییه که در غرب میشه به دست آورد . بازی جک نیکلسون فوق العادست ، فیلم دقیقا پرتره ای از زندگی طبقه ی متوسطه ، میخواد بگه زندگیو ول کن و فرار کن به جایی که هنوز پای تمدن به اونجا نرسیده . درخواست تجدید نظریه از غرب ، غربی که هنوز رام نشده .

 

اختصاصی هنرنما

بازگشت به لیست
دیدگاه کاربران
نام: