نوشته شده در 1395/05/05
به یاد مایکل چیمینو ، نابغه ی پر وسواس

به یاد مایکل چیمینو ، نابغه ی پر وسواس

به قول استیون باخ ، وی نابغه ای بود که با وجود استعدادی سرشار ، توسط سیستمی معیوب خنثی شد ، با این حال اگرچه در زندگی حرفه ایش شکست خورد اما ...

"هنگامی که شوخی می کنم جدی هستم و هنگامی که جدی هستم شوخی می کنم. من کسی نیستم که اکنون هستم ، من کسی هستم که هرگز نبودم." اینها از معدود جملاتی است که وی تا زمان مرگش درباره ی خود به زبان آورده است. در بین دیگر ایتالیایی آمریکایی ها ، نه مثل اسکورسیزی همواره بالا بود که با قدرت تا کهنسالیش به کارگردانی ادامه دهد ، نه مثل کوپولا کله گنده که هم تجارت کند هم فیلمسازی و نه مثل آبل فرارا کله شق که با وجود مخالفت منتقدان ، همچنان پای دنیای ذهنی خویش بماند. به قول استیون باخ ، وی نابغه ای بود که با وجود استعدادی سرشار توسط سیستمی معیوب خنثی شد ، با این حال اگرچه در زندگی حرفه ایش شکست خورد اما همچنان محبوبیتش را در برخی محافل هنری حفظ کرده بود.

 

مایکل چیمینو در سوم فوریه ی سال 1939 در نیویورک سیتی دیده به جهان گشود. هر چند در برخی منابع تاریخ تولد وی سال 1943 و حتی 1952 ذکر شده است ، با این حال چهره اش آنقدر غلط انداز بود که امکان نداشت بشود سنش را تقریبی هم که شده حدس زد. در کودکی آنقدر تیزهوش بود که تمام اطرافیانش را به تعجب وا میداشت. در نوجوانی دمخور بزهکاران شد ، یا مرتب دعوا می کرد یا مست به این طرف و آنطرف می رفت. در پانزده سالگی با اتومبیل به مدت سه هفته با پسری مسلح که دنبال نامزدش می گشت تا وی را به قتل برساند ، تمام بروکلین را زیر و رو کرد. وقتی پدر مایکل فهمید که پسرش دوست دارد حرفه ی فیلمسازی را در پیش بگیرد ، یکسال با او حرف نزد. پدرش لاغر بود و قد بلند. وزنش در تمام طول زندگی هیچگاه تغییر نکرد و با آن موهای خاکستریش ، بیشتر شبیه یکی از اعضای خانواده ی ثروتمند وندربیلت یا ویتنی بود. زنان را دوست می داشت و آنها نیز به او عشق می ورزیدند . زن باره ای که همچون شیاطین سیگار می کشید و مارتینی را می بلعید. عاقبت جوانمرگ شد.

 

مایکل در سال 1956 از دبیرستان وست بوری فارغ التحصیل شد و سپس به دانشگاه میشیگان رفت و گرافیک خواند . در آنجا شاگرد ممتاز بود و پس از سه سال ، با کلی افتخار این مقطع را به اتمام رساند. در سال آخر دانشگاه ، مدیر هنری و در ادامه سردبیر مجله ی طنز اسپارتان شد. پس از آن در دانشگاه ییل نقاشی را ادامه داد ، البته هر از چند گاهی به معماری و تاریخ هم سرک می کشید. در اینجا بود که کار تئاتر را هم به صورت دانشجویی آغاز کرد. در حالی که هنوز تحصیلش به اتمام نرسیده بود ، داوطلب ارتش شد و پنج ماه دوره ی آموزش نظامی در نیوجرسی و یک ماه آموزش پزشکی در تگزاس را گذراند. در سال های 1961 و 1963 ، مدرک کارشناسی و کارشناسی ارشد هنرهای زیبایش را در شاخه ی نقاشی دریافت کرد. پس از آن به منهتن رفت و به کارگردانی تبلیغات تلویزیونی پرداخت. در این مدت از جوراب شلواری و سیگار گرفته تا پپسی و یونایتد ایرلاینز ، درباره هر چیزی کلیپ می ساخت.

 

در سال 1971 به لوس آنجلس نقل مکان کرد و برای اینکه بتواند هزینه ی خرید کتاب و دیگر علاقه مندی هایش را تأمین کند ، به سراغ نوشتن فیلمنامه رفت. این در شرایطی بود که پیش از این هیچ تجربه ای در نوشتن نداشت و خودش نیز در ادامه ، پس از نگارش سیزده ، چهارده فیلمنامه ی مختلف ، همچنان نمی توانست خود را در جایگاه یک فیلمنامه نویس تصور کند. در این میان به یک باره شانس به مایکل رو کرد . از آن شانس هایی که در تمام طول عمر ، فقط یک بار در خانه ی آدمی را می زند. کلینت ایستوود که پس از خواندن فیلمنامه ی قسمت دوم هری کثیف  به قلم چیمینو ، حسابی از وی خوشش آمده بود ، او را برای کارگردانی فیلم "پلیسی تاندربولت و لایتفوت" که پیش از آن قرار بود ، خود آن را بسازد انتخاب کرد. پس از موفقیت این فیلم ، پرنده ی خوشبختی روی شانه های مایکل نشست و انبوهی از پیشنهادات مختلف بر وی سرازیر شد ولی او با رد تمام این پیشنهادات  اظهار کرد که می خواهد دست به قماری بزرگ بزند و اینچنین بود که فیلم بلند پروازانه ی "شکارچی گوزن" با موضوع جنگ ویتنام شکل گرفت. مراحل تصویربرداری و ساخت این فیلم با بازی رابرت دنیرو ، مریل استریپ ، جان کازال و کریستوفر واکن ، اگر چه از تعداد روزهای پیش بینی شده و بودجه ی درنظر گرفته شده بالاتر زد ، اما نتیجه ی کار آنچنان شگفت انگیز بود که این ایراد ها از ذهن استودیو به طور کامل پاک شد. کسب پنج جایزه ی اسکار از جمله اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی ، بیش از پیش نام چیمینو را بر سر زبان سینما دوستان انداخت.

 

اما چیمینو که حالا در هالیوود اعتباری ویژه برای خود دست و پا کرده بود ، در اثر بعدیش ، بلندپروازی هایش را به حد اعلا رساند و دست به قماری خانمان سوز زد. "دروازه ی بهشت" فیلم بعدی چیمینو بود که عملا با شکست تاریخیش ، وی را از بدنه ی اصلی سینما جدا کرد. هزینه ها و تعداد روزهای تصویربرداری این فیلم پنج و نیم ساعته هم همچون اثر قبلی چیمینو ، از حد پیش بینی شده بالاتر زد ولی از آنجا که استودیو خاطره ی خوبی از این بالا زدن ها و سپس رسیدن به خوشبختی داشت ، دائماً با هر افزایش هزینه ای ، یک فدای سرت خرج کارگردان فیلم می کرد ، غافل از اینکه همین قربان صدقه ها  در ادامه باعث به خاک سیاه نشستن استودیو و ورشکستگی آنها شد. تهیه کنندگان فیلم چاره ی کار را در کوتاه کردن اثر می دیدند و آن را به سه ساعت و نیم و بعد به دو ساعت و نیم کاهش دادند ، اما این کوتاه کردن ها هم منجر به بلند شدن بخت استودیو نشد. "دروازه ی بهشت" نمی فروخت که نمی فروخت. اگرچه امروز پس از گذشت دهه ها از نمایش فیلم ، از آن به عنوان یک شاهکار قدر ندیده و اثری ماندگار نام می برند ، ولی منتقدان ، تماشاگران و تمشک های طلایی چنان ضربه ای به چیمینو وارد کردند که این بار نام وی ، به عنوان کارگردانی شکست خورده و غیر قابل اعتماد سر زبان ها افتاد. این بی مهری ها و البته حضور تمشک های بدمزه ، در فیلم بعدی او "سال اژدها" با فیلمنامه ای از الیور استون هم تکرار شد تا جایی که چیمینو پس از ساخت سه فیلم دیگر ، گوشه گیری و انزوا را به حضور در سینمایی چنین کج سلیقه ترجیح دهد. وقتی حجم عظیمی از تماشاگران و منتقدان ، ادعا می کنند که تو کارگردان خوبی نیستی یا فیلمسازی یادت رفته ، اگر انسان حساسی چون چیمینو باشی ، ناخودآگاه پس از تکرار و تکرار ، به رنگ حرف های آنها در خواهی آمد ، چنانچه اثر ماقبل آخر این کارگردان ، "ساعات ناامیدی" که بازسازی یکی از فیلم های بوگارت بود ، به واقع به دو ساعت از نا امید کننده ترین ساعات کارگردانی این هنرمند بدل گشت. فیلم آخرش هم که پس از 16 سال ، دوباره پای او را به جشنواره ی کن باز کرده بود ، در نهایت بدون نمایش در سینما ، وارد ویدئو کلوپ های محله ها شد.

 

آثار چیمینو اغلب به خاطر سبک بصری ویژه و موضوعات چالش برانگیزشان مورد توجه قرار می گرفتند. وی به خوبی در این فیلم ها ، سرخوردگی ناشی از توخالی درآمدن رویای آمریکایی را به تصویر کشیده است و شخصیت هایش نیز همگی ملموس و خودمانی جلوه می کنند. عادت داشت از یک یا چند بازیگر ستاره در مرکزیت داستان هایش و تعداد زیادی بازیگر غیر حرفه ای در اطراف آنها بهره بگیرد. خودش آثارش را تحت تاثیر لوچینو ویسکونتی ، کلینت ایستوود ، جان فورد و آکیرا کوروساوا توصیف می کرد و دوران حرفه ایش را مدیون ایستوود می دانست. از ولادیمیر ناباکوف، الکساندر پوشکین، لئو تولستوی، گور ویدال، ریموند کارور، کورمک مک کارتی ، فرانک نوریس و استیون پینکر به عنوان منابع الهامش در زمینه ی ادبیات نام می برد و در کنار آن ، از طرفداران جدی ادبیات اسلامی بود. در دوران حیاطش حدود 50 فیلمنامه نگارش کرد که به جز چند تای آنها ، بقیه بلا استفاده باقی ماندند و زمانی هم نامش برای کارگردانی قسمت سوم پدرخوانده مطرح شد. مدت دو سال از عمرش را پای نوشتن فیلمنامه ای درباره ی زندگی فرانک کاستلو ، گانگستر مشهور ایتالیایی – آمریکایی گذاشت ولی با تغییر مدیریت استودیو فاکس ، ساخت پروژه نیز منتفی شد. دقیقاً همین اتفاق برای دیگر فیلمنامه اش درباره ی زندگی جنیس جاپلین رخ داد. چیمینو به فیلم هرگز ساخته نشده اش ، "سرچشمه" بر اساس رمانی به همین نام ، به قلم نویسنده و فیلسوف آمریکایی - روس ، آین رند به چشم رویایی ترین پروژه ی تمام زندگیش نگاه می کرد که البته هیچ رویایی در پایان کار ، انتظار وی را نکشید.

 

در سال 1984 ، پس ازاینکه پارامونت برای کارگردانی Footloose ، با هربرت راس به توافق نرسید ، کار ساخت فیلم را به چیمینو سپرد. وی در مدت چهار ماهی که روی این پروژه کار می کرد ، در نظر داشت اثری کمدی موزیکال با الهام از داستان خوشه های خشم خلق کند اما تهیه کنندگان کار وقتی با تولید ویژه ی چیمینو و عادت های عجیب و غریب وی روبرو شدند ، احساس کردند این کارگردان قصد دارد همچون "دروازه ی بهشت" یک بار دیگر به عاقبت استودیو بنشیند ، از این رو فرصت را هدر ندادند و چیمینو را اخراج کرده و راس را برای ادامه ی کار استخدام کردند. چیمینو که دیگر آن اختیارات سابق را برای عرض اندام کردن نداشت ، در همان سال روی فیلمنامه ی "پاپ روستای گرینویچ" کار کرد ولی بر سر عدم تفاهم با مترو گلدوین مایر برای تاریخ شروع فیلمبرداری ، از پروژه کنار گذاشته شد. در سال 1987 اقدام به ساخت فیلمی درباره ی مایکل کولینز ، رهبر انقلابی ایرلندی کرد که در ادامه ، مشکلات بودجه و آب و هوای نا مساعد و اشکال در فیلمنامه دست به دست هم دادند تا طلسم چیمینو همچنان ادامه پیدا کند. بلافاصله پس از ناکامی در این پروژه ، مراحل پیش تولید فیلم "باد سانتا آنا" را با حمایت کمپانی نلسون اینترتیمنت آغاز کرد و حتی ماه دسامبر هم برای آغاز فیلمبرداری تعیین گردید اما در نهایت این کمپانی هم با توجه به اینکه وام مورد نظرش از بانک سکیوریتی پاسیفیک روی غلطک نیفتاد ، قید فیلمسازی را هم زد. آخرین پروژه ی مورد نظر چیمینو ، ساخت فیلمی سه ساعته با بودجه ی 25 میلیون دلار ، بر اساس رمان "سرنوشت بشر" نوشته ی آندره مارلو بود. او که زحمت نوشتن فیلمنامه ی کار را هم کشیده بود ، از این اثر به عنوان بهترین کاری که تا به آن روز انجام داده یاد می کرد. فیلم قرار بود داستان روزهای ابتدایی انقلاب چین و آغاز تراژیک حکومت کمونیستی در این کشور را روایت کند و چیمینو امید داشت بتواند برای ساخت آن از حمایت دولت چین هم بهره ببرد. او نیمی از بودجه ی کار را تهیه کرده بود ولی برای تأمین بقیه ی آن لنگ می زد. وی تا سال 2001 پیگیر ساخت این اثر بود ولی این پروژه هم به فهرست بلند بالای پروژه های بی سرانجامش اضافه شد.

 

چیمینو معمولاً رابطه ی خوبی با منتقدان نداشت و آنها وی را شخصیتی پر اغراق ، وسواسی و خودخواه خطاب می کردند و به قدرت قصه گوییش نیز ایراد می گرفتند. وقتی چیمینو "دروازه ی بهشت" را ساخت ، به شوخی می گفتند او باید اسکاری که برای "شکارچی گوزن" گرفته را به آکادمی پس بدهد. پیتر بیسکیند ، منتقد آمریکایی او را فاشیست ترین کارگردان معاصر نامیده و با لنی ریفنشتال مقایسه اش کرده است. بروس مک نل ، تهیه کننده ی فیلم "سیسیلی" ، چیمینو را فردی دو شخصیتی توصیف می کند که یک شخصیتش سرشار از نبوغ هنری است و شخصیت دیگرش یک کودک دیوانه . مایکل دیلی ، تهیه کننده ی "شکارچی گوزن" نیز تجربه ی کار با او را با درد زایمان مقایسه می کند . وی ادامه می دهد "او هیچ احترامی به استاندارد های سینمایی قائل نبوده و یک خودخواه به تمام معنا به حساب می آمد ، البته خودخواه بودن به تنهایی برای یک کارگردان عیب بزرگی محسوب نمی شود ولی درباره ی وی ، این خودخواهی با یک بی رحمی افراطی همراه میشد". دیلی که به واسطه ی این فیلم برنده ی جایزه ی اسکار شده است ، از اینکه نام چیمینو نیز روی جایزه ی وی حک شده ، ابراز نا امیدی می کند.  در این میان بسیاری از هنرمندان هم لب به تحسین چیمینو گشودند. الیور استون ، از همکاریش با این کارگردان ، به عنوان یکی از بهترین تجربه هایش یاد کرده و اظهار می کند که چیزهای بسیار زیادی از وی آموخته است. مایکل بلیس ، نویسنده و مورخ کانادایی ، چیمینو را کارگردانی توصیف می کند که با فیلم هایی اندک توانسته سبکی منحصر به فرد را در سینما بنا نهد و با وسواس مثال زدنیش و درک مناسب از خلقیات آمریکایی ها ، جایگاه رفیعی را در سینمای معاصر از آن خود کرده است. میکی رورک که در چهار فیلم از هفت فیلم چیمینو نقش آفرینی کرده است ، وی را کارگردانی می داند که در بزرگترین مسائل تا کوچکترین جزئیات ، همواره اصولش را بر کار پیاده کرده و همه ی مسائل را تحت کنترل دارد. کوئنتین تارانتینو نیز ، ضمن تحسین استعداد چیمینو ، صحنه رولت روسی در فیلم "شکارچی گوزن" را یکی از بهترین صحنه ها ، بهترین تصویربرداری ها و بهترین تدوین های انجام شده در تاریخ سینما می داند. وی از "سال اژدها" هم به عنوان یکی از فیلم های بسیار محبوش نام می برد. ویلموس زیگموند بزرگ هم که در "شکارچی گوزن" و "دروازه بهشت" به عنوان فیلمبردار با چیمینو همکاری داشته ، وی را کارگردان سخت کوشی توصیف می کند که از استعداد بصری فوق العاده ای برخوردار بود.

 

چیمینو در سال 2001 رمانی را تحت عنوان "جین بزرگ" چاپ کرد که به واسطه ی آن ، نشان شوالیه ی هنر و ادبیات را از وزیر فرهنگ فرانسه دریافت نمود. دو سال بعد با همکاری فرانسیسکا پولاک ، دومین کتابش را با نام "گفتگوهایی با آینه" منتشر کرد. چیمینو که تا ده سال پس از ساخت "دروازه بهشت" با هیچ خبرنگاری مصاحبه نکرد ، همواره در زندگیش از رسانه ها گریزان بود تا جایی که در ساخت فیلم مستند زندگی بازیگر مشهور سینما ، جان کازال هم حاضر به گفتگو و اظهار نظر نشد. در اوایل ماه جولای سال 2016 ، وقتی چیمینو جواب تلفن هیچ یک از دوستانش را نمی دهد ، آنها نگران شده و با پلیس منطقه تماس می گیرند. عاقبت پلیس وی را در شرایطی می یابد که در بسترش  به آرامی به خواب ابدی رفته است. اریک وایسمن ، وکیل و رفیق قدیمی چیمینو اظهار می کند که وی تا آخرین روزهای زندگیش ، مبتلا به هیچ بیماری خاصی نشد.

 

اختصاصی هنرنما

 

بازگشت به لیست
دیدگاه کاربران
نام: